شبا که غصه داری
دست رو موهات کی میکشه
وقتی منو نداری
شونه ی کی مرهم هق
هقت میشه دوباره
از کی بهونه میگیری
شبای بی ستاره
برگ ریزونای پاییز
کی چشم به رات نشسته
از جلو پات جمع میکنه
برگهای زرد و خسته
کی منتظر میمونه
حتی شبای یلدا
تا خنده رو لبات بیاد
شب برسه به فردا
کی از سرود بارون
قصه برات میسازه
از عاشقی میخونه
وقتی که راه درازه
کی از ستاره بارون
چشماشو هم میذاره
نکنه ستاره ای بیاد
یاد تو رو نیاره ...

بچه ها شوخی شوخی به گنجشک ها سنگ می زنند.
گنجشک ها جدی جدی می میرند.
آدمها شوخی شوخی بهم زخم می زنند.
قلبها جدی جدی می شکنند.
تو شوخی شوخی لبخند میزنی
و من جدی جدی عاشق می شوم.
*******************************
سكوت من نشانه رضايتم نيست مي دوني ؟
گلايه هام مي توني از توي چشمام بخوني ..

شبي خواهد رسيد از راه ،
كه ميتابد به حيرت ماه ،
ميلرزد به غربت برگ ،
ميپويد پريشان، باد.
فضا در ابري از اندوه
درختان سر به روي شانههاي هم
- غبارآلود و غمگين-
راز واري را به گوش يكدگر
آهسته ميگويند.
دري را بيامان در كوچههاي دور ميكوبند.
چراغ خانهاي خاموش،
درها بسته،
هيچ آهنگ پايي نيست.
كنار پنجره، نوري، نوايي نيست ...
هراسان سر به ايوان ميكشاند بيد
به جز امواج تاريكي چه خواهد ديد؟
مگر امشب، كسي با آسمان، با برگ، با مهتاب
ديداري نخواهد داشت؟
به اين مرغي كه كوكو ميزند تنها،
مگر امشب كسي پاسخ نخواهد داد؟
مگر امشب دلي در ماتم مردم نخواهد سوخت
مگر آن طبع شورانگيز، خورشيدي نخواهد زاد؟
كسي اينگونه خاموشي ندارد ياد...
شگفت انگيز نجوايي است!
در و ديوار
به دنبال كسي انگار
ميگردند و ميپرسند:
از همسايه، از كوچه .
درخت از ماه ،
ماه از برگ ،
برگ از باد!

با قلم ميگويم :
- اي همزاد، اي همراه،
اي هم سرنوشت
هر دومان حيران بازيهاي دورانهاي زشت.
شعرهايم را نوشتي
دستخوش؛
اشكهايم را كجا خواهي نوشت؟
اینم از طرف ندا خانوم ..
ای همسفـــــــــــــــــــــــــــــــــر !
من کجا بی تو یابم رهایی ؟
کجایی ؟
کجایــــــــــــــــــــــی ؟
يه خاطره واسه بازي (شب يلدا) ..
اولين روزي كه چادر سرم كردم .. چادر سرم كردم از خونه رفتم بيرون شيفت ظهر بودم .. تا از خونه اومدم بيرون مي خواستم از پياده رو برم تو خيابون افتادم تو جوب آب .. ولي از اونجاي كه جوب خالي بود فقط خاكي شدم و اين افتادن منو دوستم كه همسايمونم بود ديد و كلي بهم خنديد خودمم خنديدم .. دوباره رفتم خونه خودمو تميز كردم اونم كمك كرد باز اومديم بيرون بريم مدرسه تو ميسر يه 50 قدمي رفته بوديم كه من باز افتادم ..
در حال بلند شدن بودم كه يه پسري كه از كنارم داشت رد مي شد ، خنديد .. بيچاره .. از اون طرف خيابون چند تا پسر دانشجو پريدن اين طرف و اين بچاره رو زدن .. فقط به خاطر اينكه به من خنديد .. دلم واسش سوخت آخه خودمم و دوستمم داشتيم مي خنديديم و اون منو كشون كشون بلند كرد و ما از اونجا فرار كرديم .. شايد بزرگتر بودم يه چيزي مي گفتم .. ولي اين خاطره خيلي قديمي يه من كلاس اول راهنمايي بودم ..
بالاخره رسيدم مدرسه ..
وقتي زنگ آخر خورد و دوباره از مدرسه اومدم بيرون .. تا از در مدرسه اومدم بيرون يه 5 قدمي رفتم باز افتادم .. و اين دفعه ديگه بلند نشدم تقريبا دو دقيقا فقط خنديدم و وقتي بلند شدم چادر رو در آوردم و اومدم خونه .. از اون به بعدم ديگه رو مانتو چادر سرم نكردم ..
از زبان تصویر ..
قسمت اول

قسمت دوم


قسمت سوم

قسمت چهارم

قسمت پنجم



در مورد هر عکسی گفتین بگین ماله کدوم قسمت بوده .. ممنون ..
نه همه این عکس ها ترسناک نیستد .. بعضی هاشون اره ..
مثلا در قسمت سوم عکس دوم .. این عکس با اینکه صورت خوبی نداره و ترسناکه .. در خون خودش غرقه .. و به صورت خوب نگاه کنین یه ناراحتی داره تو صورتش .. یه غم .. و من ازش خوشم می یاد ..
راستی من تبلیغ کارتونی نمی خوام بکنم .. فقط دوست دارم به جای عکس انسان از کارتون استفاده کنم ..![]()
اره من از هر عکسی تقریبا یه چیزی به ذهنم می یاد ..
مثلا ..
قسمت دوم عکس اول ..
.
.
یه فرشته ..
حالا فکر کن چه اتفاقی افتاده که یک فرشته آدم کشته ..
.
.
هر چند که انسانها پشت سر خداوند و فرشته هام حرف می زنن ..
.
.
فرشته های پاک مجبور به گناه کردن ..
*****************
قسمت پنجم عكس دوم ..
.
شيطنت يه دختر رو به نظرم مي یاره ..
ياد دخترهاي مي افتم كه پسرهاي ساده رو از راه به در مي كنن و دلاشونو مي شكنن ..
.
ياد اونهاي كه بدي مي كنن .. در نتيجه پسرا مي گن همه دخترا بدن ..
.
منم به همين نتيجه مي رسم ..
نمی دونین چه مشکلی با این پست داشتم .. می خواستم وارد بخش مدیریت وبلاگ خودم بشم هی ماله آقایی به اسم فرهاد رو باز می کرد .. ![]()
داشتم شاخ در می آوردم .. تقریبا یه یک ساعتی می شه درگیرم تا الان که درست شد .. ![]()
بي وفا ..
..
..
بي وفا من تو رو فراموش نكردم .. همه دنيا بهم گفت فراموشش كن ..
..
تو منو ول كردي من كجا برم .. تو دلم از تو ياد مي كنم و مي ميرم ..
..
چرا من دارم براي عشق تو عذاب مي كشم ..
..
بي وفا من تو رو فراموش نكردم .. همه دنيا بهم گفت فراموشش كن ..
..
..
الان تو سينم .. آرزوهام آتيش گرفتن .. اشكام تا پلكهام اومدن و لغزيدن ..
درد از دلم جدا نمي شه ..
بي وفا من تو رو فراموش نكردم .. همه دنيا بهم گفت فراموشش كن ..
..
الانم دلم از غم تو آباد هستش ..
ترانه اي كه مي خوندم ..
الان فرياد هستش ..
تو دلم هيچي نيست جز غم تو ...
..
..
بي وفا
روزهايي كه بي تو ميگذرد
گرچه با ياد توست ثانيههاش
آرزو باز مي كشد فرياد:
در كنار تو ميگذشت، ايكاش!




;I'll have a blue Christmas without you
.I'll be so blue thinking about you
Decorations of red
on a green Christmas tree
Won't mean a thing if
you're not here with me
;I'll have a blue Christmas, that's certain
,And when that blue heartache starts hurting
You'll be doing all right
,with your Christmas of white
.

عید قربان مبارک ![]()
مي خوام يه داستان بگم كه بي ارتباط با اين عيد نيست .. البته اين داستان واقعي هستش .. من در اخبار خودم ديدمش .. البته در اخبار پاكستان .. و اينها نقل قولهايي از خود مرد و برادر اين آقا و همسرش و مجري برنامه هستند تا جاي كه ذهنم كمك كنه سعي مي كنم درست بنويسم و هر كجا من اين داستان را اشتباه تعريف كردم منو ببخشيد .. این اتفاق در پاکستان افتاده ..
مي خوام اول از شخصيت اين مرد بگم .. كه نقل قول از همسر و برادر ايشان هست .. اين مرد .. آدم خوبي بوده هم براي همسر و فرزند هم براي برادر و خواهر خودش .. چند مدتي حدود يك ماه آخر خيلي عوض شده بودن .. هي از گناه هاي كه كرده (گناه نه گناه مشخصي .. گناه يعني همه اون كارهاي كه خداوند منع كرده .. مثل دروغ ..غيبت) حرف مي زده و براي همسرش از دين مي گفته و كار و زندگي رو گذاشته و هي در مسجد به سر مي برده و با عارفان ديني ملاقات مي كرده .. و دنبال اين بوده كه توبش نزد خدا قبول بشه و گناهاش بخشيده بشه .. در آخر شياطين با لباس عارف به ايشون مي گن كه عزيز ترين چيزي كه داري براي خدا قرباني كن تا در امان باشي .. شغل اين مرد قصابي بوده ..
اين مرد سه دختر داشته .. به اسمهاي : اقراء ، بسمه ، نشاء .. كه به ترتيب 9 سال ، 5 سال ، 3 سال داشتن اگه درست يادم باشه ..
و اين حرفها نقل از خود اين مرد است در حراست .. شب تا شب نخوابيده و منتظر اذان صبح بوده .. اول دختر بزرگ شو بلند مي كنه مي بره بالاي پشت بام و قربانيش مي كنه مثل يه گوسفند .. بعد دختر دوم رو مي بره .. اون خواهرشو مي بينه كه مرده و شكه مي شه هيچي نگفته و پدر اون رو هم قرباني مي كنه .. و اما دختر كوچكش رو مي ياره بالا ، نشاء وقتي خواهراشو در خون غلتيده مي بينه به پدر مي گه .. " بابا من مي خوام پيش مامان بخوابم .. " ولي پدر اراده ديگري داره .. و اون رو هم قرباني مي كنه .. وقتي اين مرد اين اعترافات رو مي كنه كسي كه مسئول اين پرونده بوده طاقت نمي ياره و اين مرد رو به ضرب گلوگه مي كشه .. كه بعد از اين كار به حراست مي برنش ..
نقل قول از برادر اين مرد .. كه من ناراحت نيستم برادرم رو كشتن فقط اگه زنده بود دست ما به اون آدمهاي مي رسيد كه به اون اين كار رو پيشنهاد كردند .. ايشون مي گن كه دختر اول رو با خونسردي تمام كشته چون اصلا دستش نلرزيده .. دختر دومم همينطور و اما در مورد دختر سوم مرد كمي مردد بوده چون در هنگام قرباني كردن دستش لرزيده ..
دختر اول در جا مرده بوده .. دختر دوم وقتي قرباني شده بعد ولش كرده اون اينقدر دست پا زده كه ناخنهاي پاهاش .. گوشت پاشو پاره كرده بود .. و دختر سوم .. مثل گوسفند كه زبونشو در مي يارند و بعد قرباني مي كنن همين كارو كرده براي دوتا قبل اين كارو نكرده بود .. جوري زبون شو در آورده و فشار داده كه دندونها در زبان فرو رفته بودند ..
مجري به همسر مرد مي گه ما نمي تونيم اين درد تو رو درك كنيم ولي با اين حال شما غم از دست دادن شوهر رو بيشتر مي خورين يا بچه ها رو .. همسر ايشون دو بار مي گن هر دوتا ولي باز مجري بيشتر تاكيد مي كنه و ايشون ي گن غم از دست دادن همسر ..
نقل قول از مجري برنامه كه خود عارف هستند .. ايشون مي گن وقتي براي حضرت ابراهيم وحي آمد كه فرزندتان رو در راه خدا و بخاطر خدا قرباني كنين .. ايشان پيامبر خدا بودند ولي با اين حال در اون لحظه گوسفندي ظاهر شد .. حالا ما چي .. ما كه به گرد پاي .. پاي .. پاي .. اصحاب و ياران ايشان هم نمي رسيم ..
به نظر شما جاي اين مرد كدوم طبقه جهنم هست .. ؟
اين مطلب یکی از مطالب پست هاي قبليم هستش ولي بنا به دلايلي مي زارمش اينجا
امشب اومدم از عشق بگم يعني همون چيزي كه از عشق تو ذهنه منه و اينكه چرا عشق قرباني شدنه ..
از اولش بگم نه .. اره اينجوري بهتره .. نمي خوام از يه عشقه سريع با يه نگاه بگم .. يا از يه عشقه يه طرفه .. مي خوام از اوناي بگم كه ادعا مي كنن دوستيشون دوطرفست .. اول از يه دوستي شروع مي شه .. خيلي ساده .. يه علاقه .. كم كم با هم بيشتر آشنا مي شن و مي خوان هر روز همديگه رو ببينن هر لحظه .. مي دونين هيچ حرفي ديگه ببينشون نمي مونه .. خيلي خوشحالن ، انگار دنيا رو بهشون دادن (خبر ندارن تازه دنيا رو از دست دادن ) .. تا يه مدتي خوبه .. حالا بگذريم از حرفها و يا حديثهاي كه بينه خودشون پيش مي ياد چون اين يكي به نظره من اگه عاشق باشن پيش نمي ياد چون عشق يعني قرباني .. و اگرم حرفي پيش بياد جفتشون نمي خوان چيزي بگن و دوست دارن با كماله ميل به گردن بگيرن .. كم كم مي گذره و اين علاقه اي كه نسبت به هم دارن .. بقيه هم متوجه مي شن .. چون واسه اونا كه مهم نيست كي ميفهمه و كي نمي فهمه .. چون عشق رو كه نمي شه پنهان كرد .. روزها خوب مي گذره .. و همه اوناي كه دورو برن از ديدنه اينها خوشحال مي شن .. و بعضي هام حسودي و اين حسوديست كه درمان نداره و از همين جا مشكلات شروع .. همه اونهاي كه موافق دوستيشون بودن با يه مسئله هاي كوچك همه ميشن مخالف .. آخه چرا ..؟
بيشتر از دورو بريها مي گم مي دونين چرا چون خيلي مهمن .. اره شما مي گين مسئله بين اون دوتاست اونا بايد اينقدر دوستيشون پايه داشته باشه كه با حرفه مردم از هم جدا نشن .. اره منم موافقم .. ولي اينم در نظر بگيرين اطرافيان مهمن .. مي دونين چرا ..؟ چون اون دورو بري ها نزديكترين افرادن به ادم .. چرا به جاي اينكه سعي كنيم به اونها كمك كنيم .. بدتر از هم جداشون مي كنيم و مي گيم .. ولش كن .. دنيا بزرگه .. فراموشش كن .. و هزار تا دليل ديگه آخه چرا ..؟ چون ما با اين كار با زندگي هاي هم داريم بازي مي كنيم .. اي تو كه ادعا مي كني كه عاشقي و يا در پي دوسته واقعي .. چرا قلبت واسه بنده خدا صاف نيست .. براي خودت مي خواي و براي بقيه نه .. نه اين طور نيست .. قلب عاشق صاف اون قلبش خيلي بزرگه و دو نفرو كه مي بينه از هم جدان سعي نمي كنه بگه فراموشش كن بهش ميگه يادش كن و اين بدي رو ببخش چون عشق يعني بخشش .. سعي كنين دلاتونو صاف كنين و به كساني كه دوست خطابشون مي كنين اين دوستي رو نشون بدين .. نشد شرط محبت گفتن ، عمل بايد كرد ..
و كساني كه ادعا مي كنين همديگه رو دوست دارين .. چرا اين همه دروغ .. خواهش مي كنم به خودتون بيايين .. چرا به همديگه دروغ مي گيين .. چيزي كه من الان زياد مي بينم .. هر چي بزرگتر مي شيم بدتر مي شيم دروغگو تر مي شيم و براي اطرافيانمون كمتر ارزش قائل مي شيم .. آخه چرا .. ؟
وقتي به كسي مي گين دوستش دارين واقعا دوستش داشته باشين .. از ته دل .. اينها كلماتي يه كه هزاران بار شنيديم .. خواهش مي كنم به اين كلمات خوب فكر كنين .. مي خوام به معناي واقعيش برسين .. فقط نگين .. چون وقتي اينو به كسي مي گين و فردا از همون شخص متنفر مي شين .. مي دونين چرا ..؟ چون دروغ گفتين .. چون خدا صداتونو مي شنوه وقتي اينو مي گين .. خدا بعدا امتحانتون مي كنه ببينه واقعا گفتين و يا دروغ ..
(( يه چيزه ديگه رو هم در نظر بگيرين و اونم اينه كه شما در مقابل اين كلمه مسئوليد .. وقتي به كسي مي گين دوستش دارين .. خدا هم امتحانتون مي كنه در مقابل همون آدم .. تا ببينه اين حرفي كه زدين تا چه حدي رو اين حرفتون ايستادين .. حالا فكر كنين چندين بار اين حرف رو به كي زدين .. و اين رو بدونين به تعداد همون دفعات از طرفه خدا امتحان مي شين .. بعد اين ثابت مي شه كه آيا وقعا پاي حرفاتون بودين يا نه .. آيا دوستت دارمي كه گفتي واقعي بوده يا فقط يه حرف بوده كه حتي معني شو نمي دونستين .. ))
مشكلاتي سره راتون مي ياره .. با اين زمونه كه من مي بينم همون اوله را از هم جدا مي شن 80% ، مي مونن 20% .. مي دوني هر چي بيشتر دوستش داشته باشي بيشتر مشكلات مي ياد سره راه .. چون بايد در برابر تك تك اون دوستت دارم و ابراز علاقه امتحان بشي و هر چه بيشتر مقاومت كني بيشتر خورد مي شي و به جاي مي رسي كه مي بيني هيچي نداري .. هيچ غروري .. هيچ دوستي .. و از همه مهمتر اون كسي رو كه دوستش داري .. چون اونم مي زاره مي ره .. ولي بازم تو دوستش داري و اينه قرباني شدن .. مي دوني اين اتفاقات در 1- 2 روز نمي افته اين اتفاقاتي يه كه در چندين سال مي افته .. و به نظره من هميشه كه اينجوري نيست بعد از هر غمي ، خوشي مياد ولي بايد چند سال در انتظار و صبر باشي دسته خداست .. و البته كمك اطرافيان و همت خوده آدم ..
ولي به اين فكر كن كه هيچ يك از اطرافيان نخوان حتي يه كمك كوچولو بكنن .. اون آدم بايد چكار كنه ..؟ فقط صبر و بشينه ببينه تقدير چي واسش مي نويسه ..
اميدوارم هيچ كس كسي رو دوست نداشته باشين تا اين حد ..
هر چند هر كسي تو زندگيش به اين دوست داشتن نمي رسه ..
تو ممكن است در تمام دنيا فقط يك نفر باشي ، ولي براي بعضي افراد تمام دنيا هستي
خواهش هاي دلم با اشكهام نابود شدند .. من وفا كردم ولي بازم تنها موندم .. زندگي كردن يه چيز دست نيافتني شد .. قصه هاي عشق نا تمام موندند .. من وفا كردم ولي بازم تنها موندم ..
شايد اين آخرين ظلم اون باشه ..
شايد اين آخرين ظلم اون باشه ..
هر ظلم شو با اين فكر تحمل كردم ..
من خودم رو نابود كردم ولي ..
بازم فاصله هاي كه بينمون بود باقي موند ..

كاش مي تونستم اينقدر ساده مثل اين گريه كنم .. و بزرگترين مشكلم يك عروسك جديد يا قهر كردنم با شه ..


روز جهاني كودك و تلويزيون مبارك
(حالا منم جزوشون سخت نگيرين )


باران، قصيدهواري،
- غمناك-
آغاز كرده بود.
ميخواند و باز ميخواند،
بغض هزار ساله دردش را،
انگار ميگشود.
اندوه زاست رازی خاموش!
ناگفتني است ...،
اينهمه غم؟!
ناشنيدني است!
پرسيدم اين نواي حزين در عزاي كيست؟
گفتند اگر تو نيز،
از اوج بنگري،
خواهي هزار بار ازو تلختر گريست!
اينم يه فلش Xmas
http://tafrihi.com/flash/happy.htm